تبليغاتX
باده از ما مست شد

سلام

شرمنده الان خیلی دیرم شده/ ایشالا یه وقتی میام حسابی درد دل دارم با کلی حرف

این مطالب رو با اجازه آبجی صدف خانم میزارم تو وبلاگ (البته هنوز اجازه نگرفتم)

++++++

باز باران بی ترانه٬گریه هایم بی بهانه

میخورد بر سقف قلبم٬

باورت شاید نباشد٬خسته است این قلب تنگم٬

تلخ و شیرین مثل مجنون٬مثل لیلی

٬مثل دریای خروشان٬مثل امواج پریشان٬

بی قرار بی قرارم.......

 ******************************

وحشت از عشق که نه!ترسم از فاصله هاست٬

وحشت از غصه که نه!ترسم از خاتمه هاست٬

ترس بیهوده ندارم٬صحبت از خاطره هاست.........

صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست٬کوله باری است پر از هیچ که بر شانه ی ماست٬

گله از دست کسی نیست٬

مقصر دل دیوانه ی ماست.......

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:23 توسط هیشکی| |
در اين جلسه مجيدي كه تقريباً بعد از شروع ‌برنامه به جمع پيوسته بود ابتدا اعلام كرد :

تبركا اينجا آمده و در عرصه دفاع مقدس فعاليتي نداشته است وسپس ‌درحالي كه لحن آرام اما غمگيني داشت مطالبي را بدين مضمون گفت:‌‌

"تبركا اينجا آمدم ... طعم روزهاي زيباي دفاع مقدس همه ما را دلتنگ مي‌كند... حال آن روزها من را دچار ‌افسردگي مي‌كند... هم اكنون بر ما چه مي‌گذرد... دوراني كه پر از شور و شعف بود. دوراني كه كسي زور ‌نمي زد صف اول باشد، نامش در تيتر اول باشد، همه تلاش مي‌كردند مخفيانه كار بكنند، كسي نبيند كه چه ‌كسي كفش شان را واكس مي‌زند، مردمي كه نداشته‌شان را تقسيم مي‌كردند...

به‌راستي چه شد آن روزها ... آن ‌روزهاي زيبايي كه اسم‌شان را بگذاريم <روياهاي سرزمين من>، سرزمين ايران... انگار جنگ واقعي كه پر ‌از كينه است الان دارد اتفاق مي‌افتد ... كسي آن موقع به كسي تهمت نمي‌زد ، همديگر را متهم نمي‌كرد. ‌حال چرا اينجوري است ... "

 مجيدي در اين لحظه ناگهان بغض كرد و با صدايي اشك آلود خطاب به آقا گفت‌:‌‌

آقا ما دلتنگ‌ايم . آقا من حالم خوب نيست ... كجا داريم مي‌رويم ... چرا به چنين روزي افتاديم ... چه كار مي‌كنيم ..."

و سپس در‌‌‌آرامش ادامه داد

" همه چي را داريم قطعه قطعه مي‌كنيم ... آن‌‌‌‌رشادت‌ها كجا رفتند‌‌‌... ‌غرور ما را گرفته‌‌‌... ماچيزي از خودمون نداريم هرچه داريم متعلق به شهداست و مرداني كه پايمردي ‌كردند تا ما در عرصه‌هاي مختلف قدم برداريم، ‌قهرمان واقعي ما، آنها هستند‌‌...

و سپس دوباره با حالت بغض گفت

"آقا من حالم خوب نيست... حال خيلي ‌از فيلمسازها خوب نيست‌... خيلي از فيلمسازها امروز نيامدند و البته دليلش بــي‌حــرمتــي نبــود بلكـه مــايــل بــودنـد ‌در مـوقعيتـي منـاسـب‌تـر حضـورتـان بيـاينـد و حرف‌هايشان را با آقا بزنند ... همه دارد از‌‌دست مي‌رود... داشته و نداشته ‌هاي ما دارد از بين مي‌رود... ‌چرا همديگر را متهم مي‌كنيم... همه چي يك‌طرفه است...

 من همين جا اعلام مي‌كنم تلويزيون حق ندارد اصلا ‌تصوير من را پخش كند. براي اينكه مجيدي را مي‌برد در ليست سياه... من هيچي ندارم. هرچي دارم از مردم ‌و انقلاب است ...‌

من همين جا اعلام مي‌كنم تلويزيون حق ندارد اصلا ‌تصوير من را پخش كند. براي اينكه مجيدي را مي‌برد در ليست سياه... من هيچي ندارم. هرچي دارم از مردم ‌و انقلاب است ...

من همين جا اعلام مي‌كنم تلويزيون حق ندارد اصلا ‌تصوير من را پخش كند. براي اينكه مجيدي را مي‌برد در ليست سياه... من هيچي ندارم. هرچي دارم از مردم ‌و انقلاب است ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 1:57 توسط هیشکی| |

شكر ايزد فن‌آوري داريم
صنعت ذره‌پروري داريم

از كرامات تيم ملي‌مان
افتخارات كشوري داريم

با نود حال مي‌كنيم فقط
بس كه ايراد داوري داريم

وزنه‌برداري است ورزش ما
چون فقط نان بربري داريم

مي‌توانيم صادرات كنيم
بس كه جوك‌هاي آذري داريم

گشت ارشاد اگر افاقه نكرد
صد و ده و كلانتري داريم

خواهران از چه زود مي‌رنجيد
ما كه قصد برادري داريم

ما براي اثبات اصل حجاب
خط توليد روسري داريم

اين طرف روزنامه‌هاي زياد
آن طرف دادگستري داريم!

جاي شعر درست و درمان هم
تا بخواهي دري وري داريم

حرف‌هامان طلاست سي‌سال است
قصد احداث زرگري داريم

ما در ايام سال هفده بار
آزمون سراسري داريم

اجنبي هيچكاك اگر دارد
ما جواد شمقدري داريم

تا بدانند با بهانه طنز
از همه قصد دلبري داريم

هم كمال تشكر از دولت
هم وزير ترابري داريم

سلام به همه دوستان گلم

خوبید؟ ترم جدید هم داره شروع میشه! انتخاب واحد رو انجام دادیم ولی یشتر از ۱۳ واحد ندادن بهم من ۱۷ واحد میخوام که زودی از شر این دانشگاه راحت شم که به قول یکی از بچه ها همه چیزمونو ازمون گرفت و غرورمونم روش

شعر بالا باحاله ولی معلوم نیست کدوم وری!! نه راستی نه نعوذبالله چپی!

بگذریم.خیلی دلم واستون تنگ میشود.مواظب خودتون باشید

یا علی

عشق تنها یک قصه است .
در سطر اول آن ، تو از راه می‌رسی و خاک بوی باران می‌گیرد .
در سطر دوم ، آفتاب می‌شود و تو از درخت سبز ، سیب سرخ می‌چینی .
در سطر سوم ، زمین می‌چرخد و مهتاب با رگبار هزار ستاره می‌بارد .
در سطر چهارم ، تو دست‌‌هایت را به سوی مغرب دراز می‌کنی .
در سطر پنجم ، همه چیز از یاد می‌رود و من به نقطه‌ی پایان قصه خیره ‌می‌مانم ،
.
.
.
و عشق آغاز میشود ...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 12:59 توسط هیشکی| |

سلام به همه دوستان

خودم خیلی خوشحالم که بلاخره تونستم از اون قالب تیره دل بکنم و عنوان وبلاگ رو عوض کنم و کلا اینکه متحول کنم اینجا رو. امیدوارم تا آخر نو بمونه

اینم یه شعر که باید بگم خودم خوشم میاد.اگه ناراحتید مجبورید بخونیدوبه امید آینده

 

دلم برای کسی تنگ است که دلتنگ است …

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه داد …

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده و اشکهایش را دیده ام …

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است …

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است …

دلم برای کسی تنگ است که تنهائیش تنهائی من است …

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرارش بودم …

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار بود ...

دلم برای کسی تنگ است که.....

 

پ.ن : (خصوصی)زیاد گیر نده به مرجع ضمیر هاش : هست نه بود!!

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 17:42 توسط هیشکی| |

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش

كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .

استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين

درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:41 توسط هیشکی| |

                                    الهم صل علی محمد النبی الامی و علی اله


چقدر خنده داره که يک ساعت عبادت به درگاه الهي دير و طاقت فرسا ميگذره ولي 90 دقيقه بازي يک تيم فوتبال مثل باد مي گذره!

چقدر خنده داره که 50هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسيار هنگفتيه، اما وقتي که با همون مقدار پول به خريد مي ريم کم به چشم مياد!

چقدر خنده داره که يه ساعت عبادت در مسجد طولاني به نظر مياد اما يه ساعت فيلم ديدن به سرعت ميگذره!

چقدر خنده داره که وقتي مي خواهيم عبادت و دعا کنيم هر چي فکر مي کنيم چيزي به فکرمون نمي ياد تا بگيم اما وقتي که مي خوايم با دوستمون حرفهای صدتا يه غاز بزنیم هیچ مشکلی نداریم! تازه وقت هم کم مياريم.

چقدر خنده داره که وقتي مسابقه ورزشي تيم محبوبمان به وقت اضافه مي کشه لذت مي بريم و از هيجان تو پوست خودمون نمي گنجيم اما وقتي که مراسم دعا و خطابه و نيايش طولاني تر از حدش مي شه شکايت مي کنيم و آزرده خاطر مي شيم!

چقدر خنده داره که خوندن يه صفحه و يا بخش از قرآن يا کتاب دعا سخته اما خوندن 100 صفحه از يه کتاب رمان آسونه!

چقدر خنده داره که سعي ميکنيم رديف جلو صندلي هاي يک کنسرت يا مسابقه رو رزو کنيم اما به آخرين رديف يک مکان مذهبي مثل مسجد يا جايی که راجع به خدا و دين و روز قيامت سخنرانی می کنند تمايل داريم!

چقدر خنده داره که براي عبادت و کارهاي مذهبي هيچ وقت زمان کافي در برنامه روزمره خود پيدا نمي کنيم اما بقيه برنامه ها رو سعي مي کنيم تو آخرين لحظه هم که شده انجام بديم!

چقدر خنده داره که شايعات روزنامه ها رو به راحتي باور مي کنيم و برای همديگه هم با آب و تاب تعريف می کنيم اما سخن خدا و قرآن رو به سختي باور مي کنيم!

چقدر خنده داره که همه مردم مي خوان بدون اينکه به چيزي اعتقاد پيدا کنند و يا کاري در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

چقدر خنده داره که وقتي جوکي رو از طريق پيام کوتاه و يا ايميل به ديگران ارسال مي کنيم به سرعت آتشي که در جنگلي انداخته شود همه جا را فرا مي گيرد اما وقتي که سخن و پيام الهي رو مي شنويم کلی در مورد گفتن و يا نگفتن اون فکر مي کنيم! و آخر سر هم بی خيالش می شيم!

خنده داره ؟ اينطور نيست؟!

داريد مي خنديد؟

داريد فکر مي کنيد؟

اين حرفارو به گوش بقيه هم برسونيد و از خداوند سپاس گزار باشيد که او خداي خوب و مهربون و دوست داشتني ای است.

آيا اين خنده دار نيست که وقتي که مي خواهيد اين حرفارو به بقيه بزنيد خيلي ها رو از ليست خودتون پاک مي کنيد بخاطر اينکه مطمئنيد که اونها به هيچ چي اعتقاد ندارند؟!!!
خنده داره؟ ...... يا تاسف آوره؟


همونقدر خنده داره که توی یک کشور اسلامی به جای تشویق مردم برای شرکت در نماز جمعه، شرکت کنندگان منافق نامیده بشوند و کتک بخورند!
همونقدر خنده داره که بچه مردم توی بازداشتگاه یک کشوری کشته بشه بعد تلوزیون اون کشور سنگ مظلومیت یک عده كه مال كشورهای ديگه هستن رو به سینه بزنه.
همونقدر خنده داره که آبروی یک کشور ریخته شده اما یک عده توی اون کشور خیال می کنند ملت دنیا منتظر هستند ما بیایم مدیریتشون رو بدست بگیریم.
همونقدر خنده داره که ... استغفرا...
آقا به من تو چه اصلاً! بیا بخندیم خوش باشیم، شاید فردا دیگه خنده دار نباشه، وحشتناک باشه

پ.ن:صابر شاپرکی یکی طلبت

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 0:33 توسط هیشکی| |
 

      

 

با سلام

امروز که یه نگاه به ساعتم کردم چشم خورد به تقویم کنارش که نشون میداد 1۳

یعنی به همین زودی گذشت و گذشت و گذشت و گذشت تا الان رسیده به ۷ روز

یادمه اون روز اولی که بهم خبر دادن خیلی خوشحال بودم،یعنی داشتم بال در می آوردم،اصلای ماجرا بر میگرده به خیلی وقت قبل تر که دانشگاه مثل هر سال ثبت نام عمره دانشجویی رو شروع کرد و منم با کله ثبت نام کردم اما مثل 2 سال قبل بازم اسمم در نیومد

یکی دو هفته با خودم در گیر بودم،راستش از خدا هم ناراحت بودم و همش میگفتم ما که کشته مرده دستوراتت هستیم چرا نمیخوای یکم با ما راه بیایی

چرا نمیخوای منم بیام و دلمو پر بدم تو فضای کعبه، مگه گناهی کردم که دوست نداری چند روزی مهمونت باشم.چند روز با خودم کلنجار رفتم و رفتم و رفتم تا اینکه یکی از دوستان تشکیلات بهم زنگ زد و گفت فلانی مژده بده

کلی ازش پرسیدم واسه چی و چرا و چی شده که بهم نگفت و واسه یک ساعت بعد قرار گذاشتیم یه رستوران و اونجا بهم گفت که از طرف نهاد رهبری تو دانشگاه تهران 1 سهمیه از کاروان سیاسی عمره به بچه های ما دادن و بعد از قرعه کشی اسم من در اومد.خلاصه نفهمیدم چجوری غذا رو تموم کردم و اومدم خونه و به همه خبر دادم و به خانومم گفتم

کل کارهای ثبت نام به زودی زود و به لطف خدا تموم شد تا اینکه الان فقط 9 روز به پروازمون مونده،چند روز بعد از طرف نهاد رهبری تماس گرفتن و گفتن که سهمیه ما شده 2 تا که اون یکی رو هم قرعه کشی کردیم و اسم محمد کاظم در اومد.

خلاصه اینکه 20 تیر ماه پروازمون از تهران

اومدم این دم آخری یه حلالیت طلب کنم از همه دوستان و دوستان نزدیک تر

از کسایی که خیلی مزاحمشون شدم،اونایی که اذیتشون کردم ،اونایی که بهشون سر نزدم و کسانی که هر وقت دلم تنگ میشد مزاحشون میشدم و وقتشون رو میگرفتم

راستش به دوستان زیادی مدیونم و از همه کسایی که اومدن و این متن رو خوندن حلالیت می طلبم.

خانم عزیزم،آبجی مریم ،صدف،سارا،سپیده،آبجی بهی،گندم خانم،مژده،مانی البت اون بیسواته که خیلی باهاش بد برخورد کردم،امیر قدیمی و خانومش،نیلو خانم،آقا صابر شاپرکی،مریم و....

دعا گوی تمام دوستان

سعید

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 14:42 توسط هیشکی| |

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir