تبليغاتX
زمانی به پاسخها رسیدم که سوالات عوض شدند
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

چه جان سپردنی بهتر از برای معشوق؟


و چه استهلاکی هدفمند تر از انتظارش؟


هیچ گناهی برایم  نابخشودنی تر از استغفار ازکوی او نیست


وهیچ جهنمی برایم سوزاننده تر از بهشت بدون او


سوای تنهائیم ، بدون عشقش چیزی ندارم


و بدون وجود بوی پیراهن او نایی


عزیزم


مرا ببینی نمی شناسی! موهایم از سیاهی روزگارم خسته شده


هیچ کس نمی داند تو را در کجای قلبم جا داده ام


یافتن جایت در قلبم کار کسی نیست


جز من و تو


یک بار دگر بیا که با تو کویر را دریا می بینم


هر جا که هستی جاودان باشی


می مانم


تا مرگ
!

 

 

چه شد شاعر که در باغم گلی دیگر نمیروید به آهنگ قدمهایم کسی شعری نمی گوید
چه بیهوده گل آلوده که باران هم نمی شوید ببین حتی گل شب بو شب ما را نمی بوید
هنوز از تو در این میدان صمیمی تر نمی بینم از این تنها درخت شب کسی را سر نمی بینم
هنوز این من هنوز این تو قدیمیتر ولی از نو به جز چشم سیاه تو شبی دیگر نمی بینم
غم چشمان آهو را تو می فهمی عبور از نور جادو را تو می فهمی غریق و موج و پارو را تو می فهمی سکوت هر غزلگو را تو می فهمی تو می فهمی تو می فهمی تو می فهمی ,تو می فهمی تو می فهمی تو می فهی هنوز از تو در این میدان صمیمی تر نمی بینم از این تنها درخت شب کسی را سر نمی بینم
هنوز این من هنوز این تو قدیمیتر ولی از نو به جز چشم سیاه تو شبی دیگر نمی بینم
از این هستی چنان مستم که می لرزم که می بارم که در شام غزلسوزان تو را دارم تو را دارم
پر از سوزم پر از روزم چه رنگینم چه هوشیارم ببین با تو چه بیدارم چه بسیارم چه سرشادم
هنوز از تو در این میدان صمیمی تر نمی بینم از این تنها درخت شب کسی را سر نمی بینم
هنوز این من هنوز این تو قدیمیتر ولی از نو به جز چشم سیاه تو شبی دیگر نمی بینم


 

|+|این بود حرف دلهیشکی در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 13:59 | 
تنهایی
امشب

 تو بغض همیشگی آسمون

یه التهاب نو

 سر می جنبونه

شهابی نفس میکشه

و تو نا کجای خودش به آخر می رسه

امشب اولین شب از هزار و یک شبه

به دقیقه نرسیده  تموم میشم

قصه    ...

هنوز ادامه داره

واژه ها به گلو نرسیده  راهشونو گم میکنن

فقط نگاهش میکنم

همه ی غصه رو تو چشاش تعریف میکنم....

 

**********

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم

 تا دوست را به ياري نخوانيم،

براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند

طعم توفيق را مي چشاند

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند

 ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است

" تنها" بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم


دکتر علی شریعتی

 

|+|این بود حرف دلهیشکی در شنبه هشتم تیر 1387 و ساعت 13:7 | 
دستور

دست عشق از دامن دل دور باد

میتوان آیا به دل دستور داد؟؟

میتوان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟؟

موج را آیا توان فرمود ایست

باد را فرمود باید ایستاد!!!

آنکه دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب میدانست که تیغ تیز را

در کف مستی نمیباست داد

سلام...

امیدوارم که خوب باشید.

همونجوری که فکر میکردم.

خیلی زود فراموش میشوی و نباید انتظاری جز این را داشته باشی

نه نه!!! پشیمون شدم.

خودت خواستی که اینجوری پیش بیاد و کاری جز این از دستت بر نمیاد

اه.............

اصلا بیخیال...

خدا بزرگه

|+|این بود حرف دلهیشکی در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 و ساعت 23:17 | 
...

شرمندگی....!!!

این روز ها احساسش را زیاد در بودن نبودنهایم داشتم

نگاه ثانیه به ثانیه بر صفحه موبایل

وباز احساس دلتنگی

که اینبار از گفتنش هم معذوریت دارم

این قصه پر غصه روزگار باز هم حکایتی دیگر را برایمان آبستن است و...

باز نمیدانم...

نمیدونم کجای کار اشتباه داشتیم و مطمئن هستم که اشتباه رو اشتباهی بکار میبرم... شاید فرصت خوبی باشه واسه اینکه بیستر به این روزها فکر کنیم. شاید بیشتر قدر روزها رو باید میدونستیم. و اینکه توزمان خوشی ها کاری رو انجام میدادیم که حالا مجبوریم به تندی و بدون برنامه انجام بدیم.

نمیگم

نمیگم

نمگیم که نباید میشد. میگم حالا که شد....

خدایا شکرت ولی.. نه بازم شکرت.

احساس شرمندگی و اینکه مطمئن هستم شرایطی رو رقم زدم که تا به حال تجربه نکردید.

میگم شاید من ارزش این همه مشکلات رو نداشته باشم.

اما....

من باید بیشتر تلاش کنم. حالا ...

دلتنگم.

آسمان هم بهانه دست نمیدهد تا من ببارم و او نظاره کند. آسمان چه میداند. او آنقدر بزرگ هست که دلش به اندازه من تنگ نشود.

چه دل بزرگی دارن اونا که دلشون تنگ نمیشه

تحمل

تحمل

تحمل...

 و اینم با اجازه از مینو خانم

پرسيد به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است

********

سلام.

خوبید شما؟ چه خبر؟ خیلی شرمنده هستم. به خاطر همه چیز. راستش اصلا واسم قابل تحمل نیست.به خدا شرایط هم دست خودم نیست. کاش میمردم و نمیدیدم.

 

بی گفتگو کار خدا انجام میشود

فقط میگوید موجود باش...

|+|این بود حرف دلهیشکی در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 23:27 | 
با یاد امین پور
... اما

اعجاز ما همین است

ما عشق را به مدرسه بردیم

در امتداد راهرویی کوتاه

در آن کتابخانه کوچک

تا باز این کتاب قدیمی را

که از کتابخانه امانت گرفته ایم

- یعنی همین کتاب اشارات را -

با هم یک دو لحظه بخوانیم

ما بی صدا مطالعه میکردیم

اما کتاب را که ورق میزدیم

تنها

گاهی به هم نگاهی ....

ناگاه

   انگشتهای هیس!

ما را

از هر طرف نشانه گرفتند

انگار

غوغای چشم من و تو

سکوت را

در آن کتابخانه رعایت نکرده بود!!

 نه!

کاری به کار عشق ندارم

من هیچ چیز و هیچ کسی را

                                 دیگر

                               در این زمانه دوست ندارم                     

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

                                 یک روز

                                خوشحال و بی ملال ببیند 

زیرا

هر چیز و هر کسی را

              که دوستر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

              یا زهر مار باشد

 از تو دریغ میکند...

پس

من با همه وجودم

                            خو را زدم به مردن

تا روزگار دیگر

                          کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

                          نا گفته می گذارم

تا روزگار بو نبرد....

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!!

|+|این بود حرف دلهیشکی در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 13:26 | 
ای داد
سینه تنگ منو بار غم او هیهات                       مرد این بار گران نیست دل مسکینم

سلام....

امیدوارم.. امیدوارم حال همگی خوب باشه...

این چند روزه چند تا تصمیم در مورد این وبلاگ گرفتم  از این بین میشه به حذف کل وبلاگ و تغییر ورژن عمومی به علمی و گذاشتن تمام دوستان تو حالت استند بای رو ذکر کرد. یعنی اینکه اونایی که اشتباهی میان و بهم سر میزنن با همین پستی رو برو میشن که قبل از این بد. البته خوب بعد از ۱ هفته دیگه کسی نمیاد.تازه میشه مثل الان

بگذریم چیکار میشه کرد خوب همینه دیگه. یه روزی وبلاگت به دنیا میاد و میگردی دنبال دوستایی که مایه دلخوشیت بشن و از پست هایی که مینویسی تعریف الکی کنن تا بری بهشون سر بزنی. یه زمانی که وبلاگت اوج میگیره مغرور میشی و دیگه به کسی سر نمیزنی ولی تو این بین که همه وبلاگشون رو واسه به رخ کشیدن آپ میکنن یه گوشه هایی میتونی چند تا وبلاگ پیدا کنی که با خوندن مطالبش دلت هری بریزه

با شنیدن حرفاش موهای تنت سیخ بشه و با ورق زدن خاطراتش مور مورت نشه... همه پستایی که نوشتی و خوندی یادت میره ولی وقتی دلت میریزه و مور مورت میشه همون پستا هستن که یادت میاد. اونوقت دلت میسوزه که چرا منم مثل همه بودم. من که اونا روم اثر داشت ولی چرا خودمو مثل اردکی درست میکردم که آب حقیقت نتونه تنم رو بشوره؟؟؟

راستش نمیدونم چطور شد که این حرفا رو زدم.امیدوارم اینجا مثل دنیایی نباشه دور و برمون واسه خودمون درست کردیم. یادمه تو یه جایی بود که خیلی تو دلم حرف مونده بود.با این که میدیدم دور و برم چه خبره و میخواستم داد بزنم یکی جلومو گرفت و بهم گفت اگه یه کلمه از این حرفا از دهنت بیاد بیرون مطمئن باش از مجموعه کنار گذاشته میشی.

اصلا نمیخوام دیگه حرفی بزنم.

تا همین جا هم که نوشتم ۱۰۰ بار خوندم که یه وقت سوتی توش نباشه...

این روزا باید با یه احتیاط ویژه مطلب پست کرد. البته من این احساس رو دارم. شما اینا رو در حلت عادی بخونید

كاش مي توانستم بگويم چقدر دلتنگ لحظاتي هستم كه ساده از آن گذشتم

 

زندگي در حالي سپري مي شود كه نمي دانم آيا فردايي هست يا نه ؟

 

و من به اين اميد زنده ام كه يك روز به او برسم و سرود زندگي را زمزمه كنم

 

 

 

|+|این بود حرف دلهیشکی در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:18 | 
بی حرفی
... وبدانید خدا روح شما را با بال خلق کرده است که بتواند در گستره ی عشق و آزادی پرواز کند و چقدر دردناک است که بالهایش را با دستان خود قیچی کنیم تا مانند خزنده ای روی زمین بخزد.

سلام

همگی که خوبی دیگه؟؟!!

راستش کلی حرف داشتم که بیام بهتون بزنم ولی نمیدونم چرا اینجا که میرسم دگمه های کیبورد رو گم میکنم. نمیدونم چرا نمیتونم چند تاشونو پشت سر هم فشار بدم تا بازم از دلم بگن... شید دیگه حرفی واسش نمونده مگه میشه آدم دلش درد نداشته باشه. مگه میشه؟؟؟؟

گفته بودم که  واسه به دست آوردن چیزایی که تا الان نداشتی جوری باش که تا الان نبودی...

این جمله واسه آبجی مریم که میدونم دیگه نمیاد اینجا یاد کلی خاطره هستش...از همین جمله هم خیلی میشه استفاده کرد.

دیگه نمیتونم چیزی بگم. ببخشید...

بر میگردم

یادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بربخورد

نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را .

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست .

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست .....

يادم باشد زندگي را دوست دارم .

يادم باشد هرگاه ارزش زندگي يادم رفت

در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود

زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم .

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي

كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد .

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم.

يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم .

يادم باشد , يادم باشد ...

حرف آخر بی حرفیهام:

این روزها دفتر یادداشت ذهنمان را هر صبح پر می کنیم از این یادمان باشد ها و هر شب در رختخواب تنها افسوس فراموش کردنشان را میخو ریم که چرا نگاهی کردم که دل کسی لرزید خطی نوشتم که آزار داد کسی را و زبانی که دوباره ویران کرد هرچه بود میان من و او را ...
در پناه حق
یا علی

|+|این بود حرف دلهیشکی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:31 | 
بی حرفی
... وبدانید خدا روح شما را با بال خلق کرده است که بتواند در گستره ی عشق و آزادی پرواز کند و چقدر دردناک است که بالهایش را با دستان خود قیچی کنیم تا مانند خزنده ای روی زمین بخزد.

سلام

همگی که خوبی دیگه؟؟!!

راستش کلی حرف داشتم که بیام بهتون بزنم ولی نمیدونم چرا اینجا که میرسم دگمه های کیبورد رو گم میکنم. نمیدونم چرا نمیتونم چند تاشونو پشت سر هم فشار بدم تا بازم از دلم بگن... شید دیگه حرفی واسش نمونده مگه میشه آدم دلش درد نداشته باشه. مگه میشه؟؟؟؟

گفته بودم که  واسه به دست آوردن چیزایی که تا الان نداشتی جوری باش که تا الان نبودی...

این جمله واسه آبجی مریم که میدونم دیگه نمیاد اینجا یاد کلی خاطره هستش...از همین جمله هم خیلی میشه استفاده کرد.

دیگه نمیتونم چیزی بگم. ببخشید...

بر میگردم

|+|این بود حرف دلهیشکی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:30 | 
من تنها نیستم

سلام

حال و احوال همتون خوبه؟ مطمئنم که همتون خوبید....

تو این دنیا تا به حال خیلی وقتا واستون پیش اومده که تو یه مشکلی که کارتون حل نمیشه کل زمین و زمان رو مقصر میدونید....

اگه این اینکارو میکرد یا اگه اونجوری نمیشد الان کار من درست بود.

یا نه!!!!! خدا باهام ور افتاده... اگه خدا میخواست من الان کارم درست بود...

اینا رو همه درک کردید. منم همین طور...

ولی امروز صبح که از خواب پاشدم نمیدونم چرا ولی مثل آدمای دیونه گفتم مگه خودم چیکار کردم که میخوام کارم درست بشه؟؟؟؟ من که حاضر نیستم یه ریسک رو انجام بدم با این که مطمئنم احتمال خطا و ضرر اون نزدیک به صفره... من که حاضر نیستم از یه چیزای بیخود تو زندگیم دل بکنم. حاضر نیستم سیلی نقد رو بیخیال شم و منتظر حلوا بشینم..

حالا هم خودمو مقیر و باعث و دلیل همه این مشکلات میدونم.یکشنبه قراره برم پیش یه دوست گرامی...

یه آدمی که احترامش واجبه ولی هر چقدر با خودم فکر میکنم نمیتونم دلیل این دیدار رو پیدا کنم. راستش خودم که اصلا حاضر نیستم با این شواهد برم جلو ولی مشورت هستش که دهن آدم رو صاف میکنه... آدم رو شیر میکنه و پرت میکنه تو هچل...

شوخی کردم ولی دلیل این که دارم میرم پیشش اینه که این رو یه دیدن و صحبت کردن دوستانه میدونم. دلیل حضورم رو هم نشون دادن نیت خالصم میدونم. (( آن را که حساب پاک است... چه نیاز به تانک است)) دعوا که ندارم.....

میگن روی هر پله که باشی خدا یه پله از تو بالاتره... نه واسه اینه که اون خداست. واسه اینه که دستت رو بگیره....

پس ما که خدامون همیشه بالا سرمونه باید بدونیم اونه که دستمونو میگیره و واسه وجود اونه که به همین راحتی ها زمین نمیخوریم....

دیروز تو چند مرحله بالای چندین بار دستمو گرفتی و کمکم کردی....

چند بار خواستم که دیگه بالا نیام ولی بهم ثابت کردی که تا هر جاییی که بخوام میتونم بیام باهت...

بیام باهات در صورتی که تو منو مشمول قانون ابتلاء و املا نکنی....

رفیق نیمه راه نیستی ولی من رهرو با اراده نیستم...

از تو خیالم راحته ولی پام رو سکوی ایمان خودم میلرزه...

دوباره رسیده ام به دنیا و از تو جدا شده ام

دوباره هوای سیب به من خورده و بی وفا شده ام

 

پ.ن : نه آقا صابر من این وبلاگ رو ندارم که بگم خیلی تنهام و تنها ترین و عاشق ترین آدم دنیا منم....

من بازی در نمیارم که بخوام خودمو لوس کنم واسه چهار تا آدمی که فقط حرفاشونو خوندم....

من اینجا رو دارم تا هر وقت دلم تنگ شد بگم دلم تنگه. هر وقت تنها شدم بگم تنهام. و مهمتر اینکه بگم همیشه یکی باهام هست...

فرق بین لوس بازی و حرف دل از موی بین حق و باطل نازک تره و درکش به عهده آدم اهلشه نه اهل آدمش ....

|+|این بود حرف دلهیشکی در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 13:41 | 
دل ساده ی من

اگر از ماندن تکراری من دلگیری           میروم سر نرود حوصله چشم شما

سلام...

راستش این روزا دلم خیلی هوس تنهایی دوباره زده به سرش. یه فرصت خیلی خوب گیر آوردم که چند روزی رفته بودم مسافرت راه دور. تو اون چند روز خیلی با خودم فکر کردم و به خیلی از نتایج رسیدم. راستش یه کتابی میخوندم که تو یکی از پند هاش نویسنده گفت :((هیچ وقت سعی نکن منطقی باشی ، منطق جهان در چشم خداوند سفاهتی نیست. پس به جای اینکه خودت را با منطقی توجیه شدن قانع کنی سعی کن خودت را متحیر کنی و لذت متحیر کردن خودت را کشف کنی)) و(( خداوند چیزهای ابلحانه ای را برای متحیر کردن انسانهای خردمند انتخاب میکند))

خیلی دلم میخواد دیگه منتظر چیزی نباشم و خیلی راحت بشم. دیگه هوس پرواز به سرم نزنه چون شنیدم که میگن : در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هر اندازه که اوج بگیری کوچکتر خواهی شد.

منظورم پریدن نیست ولی تو یه زمینه دیگه مصداق کامل سر در گم بودن کارا همینه که دنیای من و دنیای واقعیت تو با هم فرق داره. من از داشتن خیالم راحته ولی تو ترس نداشتن رو داری و به خاطر ترسیدن از ترس راحت میگی نه! من مطمئنم ولی تو شک داری و به خاطر ترس از شک داشتن راحت بیخیال میشی. )) این فکری هستش که اول تو سرم بود و مشکل کارام رو تو این میدیدم ولی این ماله وقتی بود که حرفای اول یادم میومد. ولی یه زمانی...

یه زمان یاد یه حرفی افتادم که به خودتم تو حرفام گفتم. وقتی تو فکرام به اون قسمت میرسم تصمیم جدی بر ترک همه چیز میاد تو ذهنم. نمیدونم چرا نمیتونم.نمیدونم چرا وقتی تصمیم میگیرم خیلی جدی و مطمئن قدم بر میدارم و با یه چیز خیلی کوچیک پاهام دیگه نمیاد. با این که خیلی راهت همه چیز از ذهنم پاک میشه با یه اشاره کوچکترین جذئیات بر میگرده تو کلم....

وای خدا .. من دیونه شدم و خودم حالیم نیست یا دارم خودمو میزنم به دیونگی... یا اصلا همه آدما مثل من هستن. نه!!!!!!!!!!!!!!!

از اینا بگذریم. دل خوش گذرون و بیکار من خیلی دلش میخواست که با یکی حرف بزنه. همونی که شعر بالا رو واسش نوشتم ولی هیچوقت جوابمو نداد. کسی که منتش کردم بازم جوابمو نداد. کسی که هر کاری بخوای کردم تا یه بار دیگه باهاش صحبت کنم ولی نخواست. نمیدونم چطوری شد که یه دفعه که از یه باجه باهاش تماس گرفتم جوابمو داد ولی من نتونستم حرف بزنم. راستش از بس خوشحال شدم که صداش مثل همون زمانه. هنوز مثل قدیم جواب تماس منو میداد. با همون لحن با کلمات اختصاری.... وایییییی....

واسم اس ام اس زد... تو اس ام اس هم نتونستم چیزی بگم. حتی دریغ از تبریک سال نو... اس ام اس خالی واسش فرستادم.

خوب دیگه عین پیر زن ها غر زدن بسته دیگه... شما که هیچ وقت چیزی نمیگید. من ساده هستم که میام همه چیز رو واستون مینویسم. جسارت نباشه... دوستان فقط بلدن مطلب کش برن یا از دفترچه این و اون شعر بنویسن یا یه خورده اگه به خودشون زحمت بدن 4 تا وبلاگ بگردن تا مطلب copy و paste کنن.

عزیزان دل منو ببخشن وآرزوی سال خوب و خوشی واسه همتون دارم.

صابرو تو رو هم خیلی دوست دارم

|+|این بود حرف دلهیشکی در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 13:23 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar